من و اولین بیماری سخت
سلام
یه سلام ویژه به خاله لی لی مهربون که تو این یه هفته که من نبودم حسابی شرمندم کرده 
هفته پیش یکی دو روز تب کردم و بی حال بودم همه می گفتند که به خاطر دندونامه.بعد از تبی که کردم دوتا دندونام در اومدند ولی دوباره سه شنبه یهویی تبم خیلی بالا رفت و از ساعت سه تا شش بعد از ظهر یکسره گریه کردم و هی با زبون بی زبونی به مامانیم می گفتم که دارم از گوش درد می میرم ولی مامانم نمی فهمید.تنها کاری که مامانم کرد این بود که به دکترم زنگ زد و سریع آمادم کرد و با هم رفتیم دکتر.اونجا که رسیدیم منشیش گفت که نفر 29 هستیم و تازه نفر چهارمی رفته بود داخل. من تو ماشین پهلو بابا موندم و مامانی رفت که رو منشی دکتر کلید کنه. بعد از نیم ساعت با بابایی رفتیم تو مطب.خانم منشی که حالم رو خیلی زار دید و مامان هم کلی التماس و زاری کرده بود پروندم رو یواشکی داد به مامانم و گفت زودی برید تو ...... چشمتون روز بد نبینه ،همین که مامان به دکترم گفت نمیدونم چشه، عمو دکتر مهربون!!!!!!!! با یه چوب بستنی گنده اومد سراغم .گفت گلوش چیزیش نیست و بعد با یه چیزی شبیه چراغ قوه اومد سراغ گوشام .وارد کردن وسیله همان و جیغ من در اومدن همانا.....
عمو دکتر یه عالمه شربیت نوشت و گفت که گوشش حسابی عفونت کرده.جاتون خالی نبود اون شب تا صبح چشم رو هم نگذاشتیم.من بی حال بودم و تبم هم با ایپوبروفن سه ساعت یه بار هم پایین نمیومد.نزدیکای ساعت چهار مامانی بابا رو بیدار کرد و پاشویم کردند تا یه کم تبم پایین اومد و خوابیدیم. ساعت هفت دوباره تبم رفت بالا و تا شب هی بالا و پایین می رفت
از شانس بدم بابایی هم بدجور سرما خورده بود تو این اوضاع گوش درد سرما هم خوردم.مامان هم فرار رو بر قرار ترجیح داد و بعداز ظهر وسیله هامو جمع کرد و با هم رفتیم خونه مامان جون.
شاید اگه خونه می موند حالا دیگه نبودم که بقیه وبلاگمو ادامه بدم.........
خلاصه یه هفته ای اونجا بودیم و خیلی سخت گذشت خدا رو شکر امروز بهترم و بر گشتیم خونه .اونجا نت نداشتند که خبر بدم یچی شده. بعد از ظهر دوباره مامان بردم دکتر و معاینه کرد و گفت که هنوز باید دارورو بخورم و یکی دیگه واسم نوشت.
خدای خوب و مهربون از اینکه به من نعمت سلامتی رو دوباره دادی ممنونم . ای کاش ما نی نی کوچولوهایی که هنوز نمی تونیم حرف بزنیم این مریضی های سخت رو نمی گرفتیم.
بازم خدایا شکرت.........
اونقدر حالم بد بود که مامانی دوست نداشت از اون حالم عکس بزاره الان که خوب شدم یه عکس با حال خوب می زارم:


من و اولین بیماری سخت
