پدر که شدی...
پدر که شدی ... با تمام سختی ها و مشقتهای روزگار،با دیدن غم فرزندت میگی: نگران نباش درست میشه،خیالت تخت من پشتت هستم پدر که باشی... سردت میشه و کت بر شانه فرزندت میندازی.چهرت خشن میشه و دلت دریایی.آروم نمیگیری تا تکه نانی نیاوری پدر که شدی... عصا میخواهی ولی نمی گویی ،هر روز خم تر از دیروز،جلوی آینه تمرین محکم ایستادن می کنی پدر که شدی... در کتابی جایی نداری و هیچ چیزی زیر پایت نیست.بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی پدر که شدی... به جرم پدر بودنت حکم همیشه دویدن برایت می برند ،بی اعتراض به حکم فقط می دوی، بی رسیدن ها می دوی و در تنهاییت نفسی تازه میکنی پدر که شدی ... پیر ...





